واینک زندگی یک دختر وپسری را برایتان می نویسم :
در این روزگار بی وفا یک دختر وپسری عاشق هم می شوند.
روزگار با آنها خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز دخترک
مجبور می شود به ماموریت2ساله خارج از کشور برود.این اولین باری
بود که آنها از هم انقدر جدا می باشن . روزها یکی پس از دیگری
می گذشتند و دخترک به امید وبا یاد پسرک به سفر می رود.بعد از مدتی
تماس های پسر کم شدن تا اینکه کم کم تماس هایش قطع شدن
بعد از یک سال از اقامت دختر پسر به اون زنگ می زنه و میگه
عزیزم من اونی نیستم که تو می خوای من توی این یه یک سالی که
نبودی خیلی به تو خیانت کردم و با خیلی ها بودم دختر از حرف پسر
شوکه شده بود باور نمی کرد عشقش چنین با او کرده بود.چند روز بعد
پسر باز با دختر تماس می گیره و بش میگه: عزیزم فقط از تو یک
خواهش دارم دختربا دلی سوخته به پسر می گه بفرما :پسر بهش میگه
اون عکسی رو که پیشت دارم را برام پست کن دخترک هم قبول می
کنه. دختر قبل از اینکه عکس پسر را براش بفرسته .از همه
همکارهایش و دوستان همکاراهایش وفامیل همکاراهایش عکس می
گیره چیزی حدود 50 یا60 عکس جمع می کنه و عکس پسر رو هم
لای بقیه عکس ها می گذاره و یک نامه برای پسر به همراه عکس ها
می فرسته توی نامه برای پسره چنین می نویسد:
عزیزم من هم در این یک سال به تو وفا نکرده ام وخیلی به تو خیانت
کردم چنانچه تو به کلی از یادم رفتی عزیزم ببین از این عکس ها کدام
مال توست عکست را بردارو بقیه را برام پست کن
دخترک این چنین پسر را خورد کرد . که به عشقشان وفا
نکرده